تبلیغات
اتود - چند اتود (4)

اتود

وبلاگ اتود تئاتر و موسیقی

جستجو
نظر سنجی

موضوع: اتود -



این سری چهارم از داستان های کوتاه مناسب برای اتوده (البته امیدوارم) که براتون می زارم.


----------------------------------------------------------------
از صبح در كلاس دینا و پروین پرهیاهو بوده اند. نیمی از حواسشان به كلاس است و حرف های من و بچه ها و نیمی دیگر به مسابقه ورزشی كه فردا پیش رو دارند.

امروز بخش اهرم از درس ماشین ها را بررسی می كنیم.می پرسم: قرار است من ودینا با هم الاكلنگ بازی كنیم. –دینا كم وزن ترین دانش اموز كلاس است.بهتر است من نزدیك به تكیه گاه بنشینم یا دورتر؟

الهه كه همیشه اول از همه دستش بالا می رود پیش از این كه به بقیه مهلت فكر كردن بدهد بلند می گوید: دورتر!

- از پاسخ او تعجب می كنم و باخود میگویم: این بار به خودش هم مهلت نداد! اما سعی می كنم قضاوتی نكنم و پاسخش را در چهره یا كلام رد یا تایید نكنم.

بعضی از بچه ها هنوز ساكت هستند. بعضی ها با تردید می گویند: نزدیك تر. انگارمخالفت با نظر الهه به نفع كسی نیست!

از بچه ها می خواهم هر كس برای پاسخش دلیل بیاورد.الهه میگوید: چون نسبت بازوی مقاوم به بازوی محرك بهتر است بیش از یك باشد.

مطمئن هستم بیشتر از 95% بچه ها معنی حرفش را نمی دانند من هم می دانم كه این بار تناسب معكوس را فراموش كرده است! نظر بقیه را جویا می شوم.یكباره دینا كه انگار تازه ذهنش از مسابقه ورزشی به كلاس برگشته می گوید:شاید حرف من كامل درست نباشد، اما وقتی كلاس اول بودم یكبار با دو نفر كلاس پنجمی در حیاط مدرسه مان الاكلنگ بازی می كردم. اول بازی سخت بود. اماآنها جلوتر نشستند تا من بتوانم راحت تر بازی كنم.

بحث كلاس را پیش می بریم . اما تا پایان زنگ نگاه الهه نشان می دهد كه قانع نیست و مطمئن است آنچه در كلاس خارج از مدرسه خوانده، درست است. چون تا حالا همه چیز رو¬به¬راه بوده است.البته حواس دینا هم هنوز پی مسابقه فرداست!

زنگ تفریح كه الهه پیش من می¬آید تا بفهمد مشكل كجاست به او می گویم سعی كند با بستن تخته وایت برد كلاس از محل لولا به كمك دور و نزدیك كردن یك انگشت دستش حرف دینا را امتحان كند.اما این آزمایش هم راحتش نمی كند.آرام به او میگویم این تناسب معكوس است!

من هنوز با خود فكر می كنم چرا بعضی بچه ها به تجربه های خود اعتماد نمی كنند؟ من در آزمایشگاه باید بر چه نكته ای تاكید كنم یا چه كار دیگری انجام دهم كه این اتفاق درست بیفتد كه الهه نفس راحتی می كشد. تشكر می كند و می¬رود تا به جمع بقیه دوستانش در حیاط بپیوند.

----------------------------------------------------------------

روزگاری دو برادر که در همسایگی هم در مزرعه شان زندگی می کردند با هم اختلاف پیدا کردند. این اولین اختلاف جدی آنها در این چهل سال بود. آنان در این مدت بدون هیچ گیر و گرهی دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشین آلات شان را به هم می دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شریک می شدند. اما حالا، بعد از این همه همکاری، اولین شکاف جدی بین شان ایجاد شده بود.

اول با یک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به یک اختلاف اساسی تبدیل شد، سرانجام کار به دعوا کشید و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمی زدند.

یک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاری با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال یک کار چند روزه می گردم. گفتم شاید شما کارهای جزیی داشته باشید که بتوانم انجام دهم.

برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را می بینی؟ مزرعه همسایه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.

تا هفته پیش علفزاری بین ما بود. اخیراً با بولدوزرش خاکریز رودخانه را برداشته و حالا فقط یک نهر بین ماست. شاید او این کار را از سر لجبازی کرده باشد. اما می دانم چه طور تلافی کنم. آن کپه الوار را نزدیک انبار می بینی؟ می خواهم با آنها نرده ای بسازی به ارتفاع دو متر و نیم که دیگر نه خانه اش را ببینم نه قیافه اش را.

نجار گفت: گمانم فهمیدم اوضاع از چه قرار است. جای میخ و چاله کن را نشانم بده تا کاری کنم که خوشت بیاید.

برادر بزرگ تر باید به شهر می رفت. لوازم کار نجار را در اختیارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، میخ کرد، حوالی غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.

مزرعه دار با دیدن حاصل کار نجار چشم هایش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده ای وجود نداشت. بلکه یک پل درست کرده بود... پلی که این طرف نهر را به آن طرف وصل می کرد. کاری هنرمندانه، با دست انداز روی پل و همه چیزهای لازم یک پل.

همسایه اش، یعنی برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفیق خوبی هستی که بعد از آن حرف ها و کارهایم باز این پل را ساختی.

دو برادر در دو سوی پل ایستادند و بعد در میانه پل به هم رسیدند و دست هم را گرفتند برگشتند و دیدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمی دارد که برود.

برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز دیگر بمان. کلی کار برایت دارم. نجار گفت: دلم می خواهد بمانم. اما پل های زیادی مانده که باید بسازم. فقط این را به یاد داشته باشید که

خدا از شما نمی پرسد چه اتومبیلی داشتید، اما از شما خواهد پرسید که با اتومبیل تان چند نفر را به مقصد رساندید.

خدا از شما نمی پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسید چند نفر را با روی خوش در خانه تان پذیرفتید.

خدا از شما نمی پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتید، اما از شما خواهد پرسید چند بی لباس را پوشاندید.

خدا از شما نمی پرسد چند دوست داشتید، اما از شما خواهد پرسید که شما در حق چند نفر دوستی کردید.

خدا از شما نمی پرسد در کدام محله زندگی می کردید، اما از شما خواهد پرسید که با همسایه تان چه رفتاری داشتید.

خدا از شما نمی پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسید که چه خصوصیات اخلاقی داشتید


----------------------------------------------------------------

روزى مردى ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدى مى‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجرى به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد.
مرد پایش را روى ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادى دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده‌رو، جایى كه برادر فلجش از روى صندلى چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: «اینجا خیابان خلوتى است و به ندرت كسى از آن عبور مى‌كند. برادر بزرگم از روى صندلى چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافى براى بلند كردنش ندارم. براى اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم».
مـرد بسیار متأثر شد و از پسر عذرخواهى كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روى صندلى نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگى چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند براى جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مى‌كند و با قلب ما حرف مى‌زند. اما بعضى اوقات زمانى كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور مى‌شود پاره آجرى به سمت ما پرتاب كند.
این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه!

----------------------------------------------------------------

صاحب، باغبان را مرخص کرد و گفت: می خواهم چند روزی در اینجا خلوت کنم. حتا مترسک را هم از بین برد.
به دنبال این ماجرا پرندگان هجوم آوردند تا باغ انگور را تاراج کنند. صاحب، از روی ناچاری دوباره مترسک درست کرد و وسط باغ کاشت.
حضور مترسک پررنگ تر از او بود. سیگارش را روی صورتش در آینه خاموش کرد. سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بست.


----------------------------------------------------------------

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند، تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید : چرا عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم.
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟


----------------------------------------------------------------

پیرمردبه من نگاه کردوپرسید
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی
پیرمردآهسته وبه سختی برخاست
ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است
وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارندکه نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست

----------------------------------------------------------------

تلــه مــوش


موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!


----------------------------------------------------------------

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،

وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی كه مردم پادشاه خوشسیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست.
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،

اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید«چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید.»
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.

پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود.

----------------------------------------------------------------

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند:
“خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

----------------------------------------------------------------

انعکاس زندگی
پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر
به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید آآآی ی ی!
صدایی از دور دست آمد آآآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی ؟
پاسخ شنید کی هستی ؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو!
باز پاسخ شنید ترسو!
پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است
پدرد لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و
بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک فهرمان هستی
صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد
مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این درحقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی
که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد
اگر عشق را بخواخی عشق بیشتر ی در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال
موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد هر چیزی را که بخواخی
زندگی همان را به تو خواهد داد

----------------------------------------------------------------

سیاه و سفید

چه بارونی میاد. چترمو آوردم بالای سرت... نمیخوام خیس بشی... درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدی اما دختر عمویم كه هستی..! هنوز یادمه كه میگفتی مثله گربه ها از آب بدت میاد.... آره من هم چترمو گرفتم روی سنگ، روی این سنگ سفید كه درشت و سیاه اسمتو روش نوشتن... و تو چقدر رنگ سیاه رو دوست داشتی.... اه از این چتر هم كه آب رد میشه... ولش كن! تو كه یكسال این سوراخ تنگ و تاریك رو تحمل كردی ، خیسی بارون رو هم تحمل كن!... آخرین بار كه دیدمت وقتی بود كه داشتن میذاشتنت توی خاك.. نه... تو هم خوشگل بودی! یادته اون روزی كه واسه اولین بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خندیدی! مسخرم كردی! بهم گفتی دیوونه!! خدا كنه به اون كرمهایی هم كه تو چشمهات لونه كردند اینو نگفته باشی.. هر چی باشه باید باهاشون یه عمر زندگی كنی.. اینا دیگه من نیستن كه ولم كنی بری! نه عزیز دلم! این كرم های نازنازی واسه همیشه مهمونتن، مهمون چشات

راستی به نظر تو اونا هم میتونن بفهمن رنگ چشات سیاه بوده یا.. نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خیلی تاریكه! ... ای بابا! آقا چرا واستادی؟ روضه ات رو بخون و برو دیگه! نمی بینی مردم خیس شدن؟ چرا لفتش میدی؟ زود تمومش كن دیگه! فكر ما نیستی لااقل به فكر بقیه باش كه دارند از سرما میلرزند... راستی نمیدونی رنگ سفید چقدر بهت میاد! آخرین بار پارسال قبل از اینكه بذارنت تو خاك با این لباس دیدمت ولی حیف كه همیشه رنگای تیره میپوشیدی. حرف من رو هم گوش نمیدادی... غیر از اون روز آخر كه همه همینجا مشكی پوشیدن و تو سفید... قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفیده رو كه واسه تولدت خریده بودم سرت كن.. باز دیدم كار خودت رو كردی. همش روسری مشكی سرت بود

میدونی امروز كه دیدم همه بخاطر تو مشكی پوشیدن به این نتیجه رسیدم تو راست میگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببین همه مشكی پوشن. قشنگه نه ...؟ آره همه مشكی پوشیدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكی پوشیده بودیم و تو سفید.... بالاخره نوبت من هم شد. یادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گریه كردم.. مگه گوش دادی؟ باز هم مثل همیشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتی و من رو تنها گذاشتی.. این دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پیشت!... بیشتر از یكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش یه عالمه قرص خوردم ... قرص سفید ... سفید كه تو دوست نداشتی ولی آخرش باز هم به نفع تو شد... حالا كه همه فامیل برگردن خونه وقتی من رو ببیند لباس مشكی هاشون رو در نمیارن!... مشكی ، همون رنگی كه تو دوست داشتی

----------------------------------------------------------------

اینم از سری چهارم، امیدوارم مفید باشه، نظر یادتون نره!



نوشته شده در دوشنبه 19 مهر 1389 توسط داریوش
درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin