تبلیغات
اتود - تشنگی و گشنگی(1)

اتود

وبلاگ اتود تئاتر و موسیقی

جستجو
نظر سنجی

یوسف فخرایی

اشاره:

«خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا ایشان، سیر خواهند شد
انجیل متی ـ موعظه سر كوه

1
تشنگی و گشنگی یونسكو1 را كه در 1964 به زبان آلمانی و در 1966 به زبان فرانسوی به صحنه می‌رود می‌توان شانزدهمین نمایشنامه یونسكو دانست. ویكاندر آن را «سفری عمیقا‌ً شخصی در خاطره و رؤیا» می‌داند. (ویكاندر. ص 66)
این موضوع و اینكه خود‌ِ عنوان نمایشنامه از انجیل اقتباس شده، در كنار مفاهیم و ساختمان اثر، گویای تأثیرپذیری عمیق یونسكو از مضامین دینی و از اثر بزرگ دانته، كمدی الهی است. ویكاندر، تنها به تأثیر مضامین دینی بر اثر یونسكو اشاره می‌كند. اما به عقیده من یونسكو به طور آشكار در نگارش تشنگی و گشنگی ملهم از اثر سترگ و شاعرانة دانته2 بوده است. در واقع یونسكو سعی كرده است كمدی الهی عصر خود را به نگارش درآورد. عصری كه به قول هایدگر3 در آن، آدمی هم از پرستشگاههای عظیم یونان و هم از كلیساهای جامع و باشكوه مسیحیت، محروم مانده است. فراموش شده در هستی، به خود و جهان می‌نگرد. عصری كه در آن سارتر4 آدمی را «شور و شوقی عبث» معنا می‌كند و كامو5 در دیالوگ میان انسان و هستی به پوچی خُردكننده‌ای می‌رسد. جهانی كه آشویتس را چون ز‌خم درمان‌ناپذیری در وجود خود تجربه كرده است. انسان یونسكویی در چنین عصری است كه عروج و سفر رؤیایی خود را آغاز می‌كند. اما پیش از آنكه وارد جزئیات بحث شویم و به مقایسه ساختاری و محتوایی دو اثر بپردازیم، بد نیست نگاهی به موضوع تشنگی و گشنگی و كمدی الهی دانته بیندازیم. آشنایی با خلاصه محتوایی دو اثر می‌تواند ما را در درك تشابه و تفاوتهای این دو، یاری كند.
2
كمدی الهی دانته (نگارش 1307 تا 1312 ـ 1314 میلادی) كه شرح سفر رؤیایی دانته نویسنده و شاعر بزرگ قرون وسطیٰ به ملكوت آسمان است از سه بخش تشكیل شده است كه شامل دوزخ، برزخ و بهشت می‌باشد. دانته كه در نیمه راه زندگی راه را گم كرده است به جنگلی تاریك (دنیا و زندگی دنیوی) گام می‌گذارد. سعی می‌كند از این جنگل با بالا رفتن از كوهی كه می‌تواند او را به روشنایی خورشید (خداوند) برساند، فرار كند. ام‍ّا ناگهان در محاصره سه حیوان درنده قرار می‌گیرد. پلنگ (فریب‌كاری)، شیر (خشونت) و ماده‌گرگ (شهوت). می‌خواهد بازگردد كه ویرژیل6 (مظهر خرد و عقل انسانی) او را می‌بیند و به او می‌گوید كه از طرف بئاتریچه7 (مظهر عشق و الهام الهی) آمده تا او را به جهان نور و روشنایی برساند. از اینجا به بعد سفر آنها آغاز می‌شود.
آنها ابتدا از دوزخ می‌گذرند كه شامل 9 طبقه است و در هر طبقه آن با گناهكارانی روبه‌رو می‌شوند. از مرتكبان گناهان كبیره (پاریس، هلن، كلئوپاترا...) گرفته تا بدعت‌گذاران در دین و خیانت‌پیشگانی چون یهودا و بروتوس و همچنین اسراف‌كاران و افراد حریص و نیز دزدان و ناصحان شریر از جمله اولیس حیله‌گر.
دوزخ، مكانی است كه آدمی با شناخت ریشه گناهان در خود (خودستایی) می‌باید برای ورود به برزخ آماده شود. باید افتادگی و خاكساری كرد تا به رستگاری الهی رسید. شداید و نومیدی كه در این مكان، گریبان آدمی را می‌گیرد برای رهایی او از بار گناهان و تحو‌ّل معنوی و صعود او لازم است. دوزخ، در عمق زمین قرار دارد. بعد از طبقه نهم دوزخ، كه جایگاه لوسیفر یا شیطان اعظم است، حركت رو به سمت بالا از كوه برزخ آغاز می‌شود.
برزخ كوهی است كه در رأس آن بهشت زمینی قرار دارد. در بخش فوقانی دوزخ دروازه‌ای است كه فرشتگانی نورانی با كلیدهای پطرس، از آن حمایت می‌كنند. در بهشت زمینی كه سرزمینی نورانی است، بئاتریچه بر دانته ظاهر می‌شود تا راهنمای او به بهشت باشد.
برزخ داستان تصفیه و تزكیه، به بركت ایمان است. تصفیه از گناهانی چون خشم، شكمبارگی، خس‍ّت، شهوت، غرور و خودستایی. مكانی است برای گرویدن به آیین نو.
در طبقه ششم برزخ شكمبار‌ّگان كیفر می‌بینند. آنها دائم گرسنه و تشنه‌اند. در حالی كه تا گردن در آبی زلال فرو رفته‌اند و سر‌شاخه‌های پر از میوه درختان بالای سرشان آویزان است. ام‍ّا همین كه این محكومان می‌خواهند آب بنوشند و یا چیزی بخورند، آب از آنها دور می‌شود و شاخه‌های پر از میوه از آنها فاصله می‌گیرد. گرسنگی و تشنگی درمان‌ناپذیر آنها در زندگی دنیوی به محكومیتی هراس‌انگیز، بدل می‌شود. توجه به این موضوع برای درك سرنوشت هانس، ضروری است. افراد با گذراندن كیفرهای خودخواسته، وارد برزخ می‌شوند، تا این كیفرها را تحمل كنند. سپس به بهشت زمینی بروند و از آنجا به بهشت آسمانی. در برزخ محبت برادرانه و فروتنی حاكم است. احساس نوعی غربت و دوری از وطن نیز، در اینجا وجود دارد. ویرژیل (عقل) دانته را از برزخ نمی‌تواند فراتر ببرد. مرحله سوم یعنی بهشت باید به وسیله یك زن (بئاتریچه) پیموده شود. بهشت، مكانی است كه در آن آزادی آدمی به كمك الهام رب‍ّانی و عشق خالی از خودپرستی تحصیل می‌شود. در اینجا توجه به خداوند و حقیقت الهی و شادی معنوی متمركز است. بهشت، مكانی است كه در آن فقط نور غلبه دارد.
دانته، سرانجام به وسیله بئاتریچه از بهشت دنیوی (با گذر از 9 فلك) وارد بهشت آسمانی می‌شود و در سیر و سلوك درونی‌اش به كمال می‌رسد.
با این مقدمه از كمدی الهی دانته به سراغ تشنگی و گشنگی می‌رویم كه آن نیز دارای سه بخش است. قسمت اول به نام فرار كه صحنة آن یك اتاق نمناك، خفه و تاریك با دیوارهای خاكستری است كه از كف، پایین‌تر است. دوزخ.
قسمت دوم با عنوان وعده ملاقات یك باغ نورانی و معلّق در هوا را نشان می‌دهد كه پلكانی نقره‌ای به آن متصل است. برزخ؛ و سومین قسمت كه عنوان عجیب جن‌گیری در مسافرخانة بین راه را دارد، غذاخوری یك د‌ِی‍ْر یا زندان یا سربازخانه را نشان می‌دهد كه دیوارهای تیره‌ای دارد. جایی فاقد نور و بسیار هراس‌انگیز كه بهشت كمدی الهی عصر ماست.
در قسمت اول هانس و ماری و كودك خردسالشان به منزلی كه در گذشته در آن زندگی می‌كردند، بازگشته‌اند. جایی كه قبلا‌ً در طبقه هم‌كف بوده و حالا تقریبا‌ً شكل زیرزمینی نمناك با دیوارهای خیس و كثیف را پیدا كرده است. هانس، در این مكان تازه، اظهار دلتنگی و انزجار می‌كند و از دیدن زنی كه در شعله‌های آتش می‌سوزد و هانس نمی‌تواند به او كمك كند احساس گناه می‌كند و می‌خواهد به سوی چیزی كه آن را، اقیانوس آفتاب و اقیانوس آسمان می‌نامد، پرواز كند. او در آرزوی اشتیاق می‌سوزد و گرسنگی و تشنگی غریبی برای وقوع یك اتفاق خارق‌العاده دارد. امر شگرفی كه در عین حال از درك ماهیت آن عاجز است. بعد از بحث و گفت‌وگویی غم‌انگیز با خاله آدلاید كه شبح درمانده‌ای بیش نیست و به قول خودش هنرمند است و وظیفه مراقبت از آدمها را دارد، اما شبحی است كه هنوز نتوانسته خود را از قید و بند خودخواهیهای زمان حیاتش برهاند. او تنها می‌تواند هانس را به یاد دوران كودكی‌اش بیندازد و خاطره پدر هانس را كه او نیز خانه و همسرش را ترك كرده است در ذهن او زنده كند. این زن نیز برای او بشارتی در برندارد. ویرژیل است اما ناتوان. سرانجام هانس، تصمیم می‌گیرد از این مكان تیره و غم‌‌انگیز بگریزد و برای پ‍ُر كردن خلأای كه در درونش حس می‌كند، و رها كردن ماری و دختر خردسالش و عشق در وجود خود و دفن خاطراتش زیرزمین نفرت‌انگیز را ترك كند. بعد از رفتن او ماری می‌تواند چیزی شبیه بهشت را كه در زیرزمین نمایان شده، ببیند و از اینكه هانس شكیبایی لازم را برای تحمل واقعیت نداشته است اظهار تأسف می‌كند. در قسمت دوم، هانس به بالكنی كه گویی در هوا معلق است می‌رسد كه چشم‌اندازی بسیار نورانی دارد. در اینجا هانس با دو نگهبان روبه‌رو می‌شود كه جلوی درِ موزه‌ای ایستاده‌اند. این موزه در واقع همان بهشت زمینی است كه بئاتریچه، راهنمایی دانته به سوی سعادت ابدی را، عهده‌دار می‌شود. هانس كه احساس می‌كند به سرزمین نور رسیده است برای ورود به موزه در انتظار زنی است كه همچون معبد است و باید راه زندگی را به او نشان دهد و نوید یك فردای بهتر را به او بدهد. زنی زیبا، ظریف، زورمند، سوزاننده و سردكننده كه البته هرگز نمی‌آید. هانس، با سرخوردگی و درماندگی به موزه (بهشت زمینی) یعنی به جایی كه احساس می‌كند یك روز در آنجا بوده نگاه می‌كند و سپس بی‌آنكه موفق به ورود به جهان نور شود آنجا را ترك می‌كند. نگهبانان كه برعكس هانس اشتیاقی برای دیدن تاج نور ندارند و گویی خوشبخت‌تر از هانس هستند بر جای می‌مانند. آنها به كم قانع‌اند و دیگر آرزویی ندارند.
مقداری شراب و كمی سوپ می‌تواند همه تشنگی و گشنگی آنها را درمان كند.
در بخش سوم هانس در ادامه مسیر خود به یك د‌ِی‍ْر‌ْ می‌رسد. در آنجا به او غذا می‌دهند. هانس از آنچه در راه دیده می‌گوید و از اشتیاق سوزانش به آفتاب و آسمان آبی و همچنین از میدانهای جنگ، بیابانهای خشك و سوزان و نیست شدن سربازها وقتی به طرف یك نوع آفتاب حركت می‌كردند. در د‌ِی‍ْر‌ْ برای او نمایش ترتیب می‌دهند. نمایش تغییر تربیت كه چیزی جز تلاش برای در اختیار گرفتن چشم و گوش افراد نیست. در نمایش دو نفر را ـ یك چپ‌گرا (تریپ) و یك راست‌گرا (برشتول)ـ وادار می‌كنند كه سرانجام به خلاف آنچه كه در ابتدا به آن اعتقاد داشتند، ایمان بیاورند. این كمدی تلخ و سیاه در واقع راهنمایی به سوی حقیقت است. با شكنجه و گرفتن آزادی و نان افراد. با نابود كردن حس اندیشیدن و استقلال رأی آنها. هانس كه باز احساس دلتنگی و غم می‌كند با ظاهر شدن زنش ماری و دخترشان مارتا كه حالا 15 سال دارد، مشتاق می‌شود كه هر چه زودتر صورت‌حساب د‌ِی‍ْر‌ْ را بپردازد و پیش خانواده‌اش برگردد. اما صورت‌حساب هانس، بسیار سنگین است. او باید تا پایان عمر به كسانی كه گرسنه و تشنه‌اند، غذا برساند. به عبارت دیگر خودش همچنان گرسنه و تشنه باقی بماند و در اشتیاق رسیدن به آرزویش بسوزد. دانته، اثر خود را كمدی می‌دانست، چرا كه سیر و سلوك انسان قرون وسطیٰ را از رنج و درماندگی به شادی و سعادت نشان می‌داد. در اثر یونسكو، هانس گرچه در یك بازی كمیك، ماری را ترك می‌كند و نمایش تغییر تربیت، با یك تلاش دلقك‌وار برای بستن چشم و گوش هانس به اجرا گذاشته می‌شود، اما اثر یونسكو یك كمدی رنج‌آور است. تا آنجا كه می‌توان آن را تراژدی انسان معاصر دانست.
3
شباهت میان دو اثر بسیار زیاد است. اما در عین حال نباید از نظر دور داشت كه انسان یونسكو، انسان دانته نیست و این دو در دو عصر و تاریخ جداگانه نفس می‌كشند.
به همین دلیل است كه اثر یونسكو با آنكه همچون اثر دانته، تلاش برای به تصویر كشیدن آدمی در حركت خود به سوی رستگاری و سعادت است، به یك پایان نمی‌رسند. چرا كه این دو شكل از انسان، كه یكی در اعصار قرون وسطیٰ می‌زیست كه هنوز ایمان به خداوند و تجلیاتش به شكلی قوی در وجود او منزل داشت و دیگری انسانی كه در عصر یونسكو زندگی می‌كند كه ریشه‌های ایمان و عشق الهی را در درون خود ندارد و بر گِرد انانی‍ّت دلهره‌آور خود، می‌چرخد، یكی نیستند. این بیگانگی نه تنها محتوای كمدی الهی عصر ما را رقم می‌زند، بلكه به ساختمان و ساختار درام مدرن یونسكو نیز، شكلی خاص می‌بخشد.
دانته حركت خود را از دوزخ از زیرزمین آغاز می‌كند و بعد از آنكه به قعر زمین می‌رسد با حركت پیوسته و صعودی رو به آسمان گام برمی‌دارد. اما هانس كه او نیز حركت خود را از زیرزمینی دوزخی آغاز می‌كند و همچون دانته عشق به رستگاری، سعادت و آرامش دارد نمی‌تواند حركت خود را تا رسیدن به كمال پیش ببرد. فراموش نكنیم كه دانته با دو مظهر عقل و عشق است كه می‌تواند به رستگاری برسد، اما هانس، این انسان عصر نو، كه عشق را در خود و در همان مرحله نخست می‌كُشد و میان عشق و عقل خود شكافی می‌اندازد، نمی‌تواند به كمال برسد. او در دوزخ خود رنج می‌برد.
هانس از دیدن زنی كه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد در عذاب است و احساس گناه می‌كند. (این زن مادرِ خودِ یونسكوست كه نویسنده او را در یكی از خوابهایش قبل از فوت مادر در میان شعله‌های آتش دیده بود. او در خواب دیده بود كه مادر در میان شعله‌ها می‌سوزد و از او كمك می‌خواهد اما یونسكو نمی‌تواند كاری برای زن انجام دهد.) این احساس گناه به جای آنكه زمینه صعود معنوی او را فراهم كند، هانس را به سمت گریز از پذیرش مسئولیتهایش سوق می‌دهد. گریز از همدردی و از وجدان. هانس، با خردی كه از واقعیت رنج می‌كشد، بدون عشق و با ظهور پیام‌آور نیمه‌دیوانه‌ای كه او نیز نه تنها نمی‌تواند راهنمای هانس باشد، بلكه با خودخواهی كه هنوز درمان نشده، خود بر ناامیدی و دلهره‌هایش می‌افزاید، با كشتن عشق در وجود خود، دوزخ را ترك می‌كند. حال آنكه دانته این مرحله را با تعم‍ّق در گناهان و ابراز خاكساری و با تأكید بر این نكته كه راهنمای او (عقل) تنها به واسطه عشق و الهام الهی به كمكش شتافته طی می‌كند.
حركت هانس، از پیش، محكوم به شكست است. كسی كه باید او را به رستگاری برساند یعنی عشق رب‍ّانی در او وجود ندارد. او پیشاپیش خود را از این راهنما محروم كرده است. به همین دلیل است كه وقتی هانس، به برزخ می‌رسد، در می‌ماند و نمی‌تواند گامی فراتر بگذارد.
در بخش دوم كه برزخ هانس است او در انتظار زنی است كه با او وعده ملاقات دارد. این زن باید راه زندگی را به هانس نشان دهد. بدون او هانس راه را گم می‌كند. او در برابر یك موزه (بهشت زمینی) انتظار می‌كشد. وقتی به موزه نگاه می‌كند آشكارا به یاد می‌آورد كه روزگاری در این مكان می‌زیسته است. اما نمی‌تواند محتوای این زیستن را به یاد بیاورد.
همان طور كه قادر به درك وعده‌ای كه برای زندگی به او داده‌اند، نیست. او از همة انتظار خود، به ناامیدی و گرسنگی و تشنگی می‌رسد. زن هرگز نمی‌آید. چرا كه هانس با اشتیاقی كور انتظار می‌كشد. خرد او ناتوان است و عشق نیز در وجود او مرده. اما دانته كمال و سعادت اخروی را به واسطه عشق درك می‌كند. این عشق است كه جهان برین و كمال انسانی را به دانته نشان می‌دهد. انسان دانته‌ای هرگز انسانی با اشتیاق كور و بیهوده نیست. او به‌واقع تاج نور را بر آسمان می‌بیند. برای او محتوای این سیر و سلوك و پیوستن به حق روشن و درك‌شدنی است. اما انسان یونسكو از این درك تهی است. آسمان بالای سرش، خالی است. در قلبش عشقی وجود ندارد و خِردش جز واقعیت رنج گور را نمی‌بیند. برای او پناهگاهی در آسمان وجود ندارد. از اینجا مسیر حركت او دیگر صعودی نیست. او نمی‌تواند صعود كند. بدون راهنما، بدون درك روشنی از سعادت، بدون عشق و با خردی كوبیده‌شده در زیر ضربات رنج و درماندگیهای عظیم، هانس از حركت باز‌ می‌ماند.
بهشتی كه دانته به یاری عشق و الهام رب‍ّانی به آن می‌رسد و گام‌به‌گام در آن صعود می‌كند برای هانس وجود ندارد. او صعود نمی‌كند، بلكه حركت او چرخش دردناك و غم‌انگیزی است به سوی درماندگی و محكومیت مطلق.
در بخش سوم، هانس به مكانی رسیده است كه فكر می‌كند می‌تواند در آنجا به آرامش برسد. همه چیز به ظاهر دوستانه و خوب است. به او آب و غذای فراوان می‌دهند. اما وضعیت به آرامی تغییر می‌كند. بهشت او چیزی جز یك سازمان عریض و طویل شكنجه و تفتیش عقاید مدرن نیست. مكانی كه در آن ایمانی وجود ندارد و تنها اتحادی ایدئولوژیك میان افراد برقرار است. بهشتی كه انسان یونسكویی در آن گام می‌‌نهد دوزخ حكومتهای جمع‌گراست كه در آن سعی می‌شود «اختیار گوشها، چشمها و حتی تصاویر ذهنی انسان» از او گرفته شود. با شكنجه جسمی او را از قید اندیشه و آگاهی رها كنند و دغدغه‌های اخلاقی را در او از بین ببرند. استقلال رأی و هویت درونی فرد را از او بگیرند و كلیه اعمال انسانی را بر اساس قوانین، سنتها و صورت‌مجلسها به شكلی مكانیكی هدایت كنند. داستایوفسكی8 یك بار گفته بود كه اگر واجب‌الوجود نباشد هر كاری مجاز است. سارتر این جمله را سنگ بنای اول فلسفه اگزیستانسیالیسم9 قرار داد. بهشت انسان یونسكویی در این فضاست كه شكل می‌گیرد. در فضایی تهی از واجب‌الوجود و عشق.
در این مكان است كه می‌توان نان و آزادی را واسطه‌ای برای تسلیم و ابراز بندگی كرد.
می‌توان به واسطه این دو نیاز اساسی آدمی برای حیات، با ترتیب دادن ماشینهای شكنجه و عذاب، به تغییر منش و باورهای درونی انسان دست زد. در جایی از نمایشنامه وقتی شكنجه تریپ و برشتول به اوج می‌رسد، تاراباس استدلالی آشنا را پیش می‌كشد، می‌گوید: «اگر هیچ كس ما رو نمی‌بیند و هیچ كس منو مجبور نمی‌كند خوب باشم، پس كی می‌‌تونه مانع بشه كه من شما رو گرسنه نذارم؟»
(‌گرسنگی و تشنگی. ص 113)
قضیه خیلی ساده است. همان بینش داستایوفسكی است و یونسكو سعی دارد نشان دهد كه محور قرار گرفتن آدمی به چه شكل می‌تواند از وجود خدا، نیرویی برای شكنجه و نابودی ذهن و انسانیت خلق كند. در واقع یونسكو سعی دارد به ما این نكته را بازگو كند كه در جایی كه خداوند به واقع وجود ندارد، به وسیله حكومتهای توتالیتر جای ایمان به خدا را در عصر ما ایدئولوژی اتحاد و برادری كوركورانه گرفته است. در واقع یك اتحاد فكری كه جای ایمان دینی را می‌گیرد و آدمیان را گرد هم جمع می‌كند. كامو می‌گوید «كسی كه نان شما را گرفت، آزادی شما را هم خواهد گرفت و برعكس.». از این روست كه تشكیلات تاراباس از نظر یونسكو با جدایی انداختن میان عدالت اجتماعی و آزادیهای سیاسی هر بار به شكل یكی از دو ایدئولوژی شرق و غرب جلوه می‌كند. در نهاد برشتول راست‌گرا عدالت را نابود می‌كند و در نهاد تریپ چپ‌گرا آزادی را به بند می‌كشد.
حال آنكه انسان، هم به نان و هم به آزادی تواما‌ً نیاز دارد. در گرسنگی نمی‌توان مدافع آزادی بود و در آزادی بدون مسئولیت و احساس تعهد اجتماعی نمی‌توان نان را برای همگان تأمین كرد. به عبارت دیگر عدالت‌گستری كرد. از این روست كه یونسكو همدلی بیشتری با كامو، نشان می‌دهد تا با سارتر و فلسفه او. در فقدان ایمان و عشق و اگر انسان تنها شور و شوقی باشد عبث، آدمی به راحتی می‌تواند دژخیم‌ِ آدمی شود.


دنبالک ها: ادبی-هنری،

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر 1389 توسط کوروش
درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin