تبلیغات
اتود - چند اتود(1)

اتود

وبلاگ اتود تئاتر و موسیقی

جستجو
نظر سنجی

موضوع: اتود -
در اینجا چند داستان کوتاه که سعی کردم مناسب با اتود باشه رو براتون انتخاب کردم، امیدوارم مفید باشه.



قضاوتی زود هنگام...


شبی در فرودگاه، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. او برای گذران وقت به كتابفروشی فرودگاه رفت و كتابی گرفت و سپس، پاکتی كلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.

او غرق مطالعه ی كتاب بود كه متوجه مرد كنار دستی اش شد كه بی هیچ شرم و حیایی، یکی دو تا از كلوچه های پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی، مسئله را نادیده گرفت. زن به مطالعه ی كتاب و خوردن هر از گاهی كلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد. در همین حال دزد بی چشم و روی كلوچه؛ پاكت او را خالی كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را كبود كرده بودم! با هر كلوچه ای كه زن از داخل پاكت برمی داشت، مرد نیز برمی داشت. وقتی كه فقط یک كلوچه داخل پاكت مانده بود، زن متحیر ماند كه چه كند. مرد در حالی كه تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود، آخرین كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد.

مرد در حالی كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز می كرد، نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف كلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید: اوه، این مرد نه تنها دیوانه است، بلكه بی ادب هم تشریف دارد. عجب، حتی یک تشكر خشک و خالی هم نكرد!!

زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه تا این حد آزرده خاطر شده باشد، به خاطر همین وقتی كه پرواز او را اعلام كردند، از ته دل نفس راحتی كشید.

سپس وسایلش را جمع كرد و بدون اینكه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفكند، راه خود را گرفت و رفت.

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه ی باقیمانده را نیز به اتمام برساند. دستش را در كیفش برد، از تعجب كم مانده بود در جای خود میخكوب شود. پاكت كلوچه اش در مقابل چشمانش بود!

زن با یأس و ناامیدی، نالان به خود گفت: پس پاكت كلوچه، مال آن مرد بوده و این من بودم كه از كلوچه های او می خوردم!! دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده بود. حزن و اندوه سراپای وجود زن را فرا گرفت و فهمید كه بی ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.

----------------------------------------------------------


کودک و خدا...

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون!... مثل اینکه صدای یه فرشتست... بله با کی کار داری کوچولو؟!
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم.
کودک متعجب پرسی: مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم...
صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه‌اش غلطید و با همان بغض گفت:
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛
بگو زیبا بگو... هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو... دیگر بغض امانش را بریده بود...
بلند بلند گریه کرد وگفت: خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا؟ این مخالف تقدیره... چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا، من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟!
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی‌فهمن....
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد....
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی‌شان میخواستند. دنیا برای تو کوچک است....
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.


----------------------------------------------------------


راننده کامیون...

راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به او پشت پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی‌خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!!!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می‌رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت...


----------------------------------------------------------


تغییر...

چند نفر از دوستان مردی به دیدنش آمدند.
یکی از آن ها گفت:" لطفا چیزهایی را که در این سال ها یاد گرفته اید به ما هم یاد بدهید."
مرد گفت:" خیلی پیرم."
دیگری گفت:" پیران خردمندند. هر چه باشد، تمام مدت شما را مشغول دعا می بینیم. با خدا چه می گویید؟
شاید چیزهای مهمی از خدا می خواهید که ما هم باید بخواهیم."
مرد خندید.
-" ابتدا پر از شور جوانی بودم و به غیر ممکن ها باور داشتم. بنابراین جلو خدا زانو می زدم و می خواستم قدرت تغییر نوع بشر را به من بدهد. کم کم متوجه شدم که این کار از طاقت من عظیم تر است.
بعد از خدا خواستم که کمکم کند محیط اطرافم را تغییر بدهم."
یکی از دوستان گفت:" پس می توانیم بگوییم این بخش از آرزوتان تحقق یافته است. رفتار شما مردم زیادی را متحول کرده است."
-" رفتار من مردم زیادی را متحول کرده. با این وجود فهمیدم که دعایم کامل نبوده، چرا که تنها، حالا در پایان زندگی ام پی بردم که از اول چه چیزی را بایستی می خواستم"
-" چه چیزی را؟"

-" که بتوانم خودم را تغییر بدهم..."

----------------------------------------------------------


ساعت تیغ... 

تموم کارگرا دور تا دور قفس پیرترین مرغ مرغداری جمع شده بودنُ تماشاش می‌کردن! هیچکدومشون تا حالا همچین چیزی ندیده بود! اون مرغ بزرگ مُدام کاکلشُ مثِ یه پرچم قرمز تو هوا تکون می‌دادُ محکم خودشُ به نرده‌های قفس می‌کوبید! پرای سفیدش عینهو برف از لای نرده‌های قفس می‌ریختن بیرون! مرغای دیگه‌یی که قفساشون کنار قفس اون ردیف شده بود سرشونُ از لای نرده‌ها آورده بودن بیرونُ تُند تُند پلک می‌زدن! صدای قُدقُدشون تو سالن دنگال مرغداری می‌پیچیدُ با صدای قرقره‌یی که تسمه‌های حمل مرغُ به طرف تیغای سَر بُری می‌بُرد قاطی می‌شُد! یهو چشمای وغ زده‌ی پیرترین مرغ ثابت موندُ تکونی به خودش دادُ یه تخم مرغ شکسته که زرده وُ سفیده‌‌ش قاطی شده بود رُ بیرون انداخت!
کارگرا نگاهی به هم انداختنُ چن‌تاشون زدن زیر خنده! مرغ‌ پیر دیگه از تبُ تاب اُفتاد! یکی از کاگرا رو به سرکارگر کردُ گفت:
((ـ هر روز صُب کارش همینه!))
سرکارگر با انگشت اشاره‌ش قطره‌ی عرقی رُ که داشت از کنار شقیقه‌ش پایین می‌اومد پاک کردُ پنداری با خودش گفت:
((ـ چرا تُخماشُ می‌شکنه؟ این دیگه چه‌جور مرضیه؟))
کارگره گفت:
((ـ نه گمونم مرض باشه! مرغ مریض که تخم نمی‌کنه… شاید دیوونه شده!))
سرکارگر گفت:
((ـ مرغ عقلش کجا بود که دیوونه بشه؟ ))
کارگره دراومد که:
((ـ این همه فکر نداره! فردا ساعت تیغ که شُد، بزنینش به همین تسمه تا خلاص شه!))
سرکارگر گفت:
((ـ‌ آخه این پیرترین مرغ مرغداریه! حتا قبل که من بیام این مرغداری اون این‌جا بوده! حالا نمی‌شه به همین راحتی خلاصش کرد!))
کارگره گفت:
((ـ مرغی که تخم نمی‌ذاره دونه بهش حرومه! تازه شاید مرضش به اونای دیگه هم سرایت کنه! نگا کنین چه جوری همه‌شون رفتن تو نخش!))
سرگارگر نگاهی به قفس مرغا انداخت! هزارتا مرغ سفید که مدام پلک می‌زدن داشتن اونُ نگاه می‌کردن! کاکلاشون مث شقایقای قرمز تو هوا می‌لرزید! سرکارگر رو کرد به کارگره وُ گفت:
((ـ ساعت تیغ ، بزنینش به تسمه! الانم همه برن سر کارشون!))
کارگرا رفتن سرکارشون! مرغا هم یکی یکی سرشونُ تو قفساشون کشیدنُ شروع کردن به تُک زدن غذای همیشه‌گی‌! اونا به طعم این غذا عادت کرده بودنُ حتّا دوسش داشتن! عادت کرده بودن که تموم عمرشونُ تو قفس بگذروننُ از یه طرف غذا بخورنُ از یه طرف تُخم بذارن! می‌دونستن اگه یه روز از تخم بیفتن، پاشون می‌ره تو حلقه‌ی اون تسمه‌ها وُ تیغ دستگاه جونشونُ می‌گیره! اونا فکر می‌کردن که زنده‌گی همین غذا خوردنُ تخم گُذاشتنه! ولی پیرترین مرغ مرغداری خیلی چیزای دیگه می‌دونست! اون نه مریض بود، نه دیوونه! تو دِه به دنیا اومده بود ، طعم دونه‌های طلایی گندمُ چشیده بود! می‌دونست صدای قشنگ یه خروس یعنی چی! معنی دویدن بین علفا رُ می‌فهمید! زیرُ رو کردن خاک خوردن کرمای رُ تجربه کرده بودُ دیگه ذلّه شُده بود از موندن تو این قفسٌ خوردن اون غذایی که مزّه‌ی خاک ارّه می‌داد! خسته شُده بود از تُخم گُذاشتنُ تُخم گُذاشتنُ تُخم گُذاشتن…! می‌خواس خودشُ خلاص کنه از اون زندون، حتّا اگه خلاصی با مُردن برابر باشه! می‌دونست حالا حالاها از تُخم نمی‌اُفته، واسه همین به فکر شکستن تُخماش اُفتاده بود! می‌خواس برای یه بار هم که شُده خودش واسه خودش تصمیم بگیره! پس با دل خوش، چشماشُ هم گُذاشتُ سرشُ زیر بالش فرو بُردُ تا رسیدن ساعتِ تیغ ، دقیقه‌ها رُ یکی یکی شمُرد!

O. ساعت تیغ: اصطلاحی در مرغداری‌ها، به معنی ساعت شروع سَر بُردین مرغ‌ها و کشتار روزانه.


----------------------------------------------------------


نامه...

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده، یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست!
پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه...
ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم.
در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy.
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه!!!!
دوستت دارم! هروقت برای اومدن خونه امن بود، بهم زنگ بزن.


----------------------------------------------------------


سفر خدا به زمین...

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.

************ *****


رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.

************ *****

مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!


----------------------------------------------------------


دعای زن...

لوئیزردن ، زنی بود با لباسهای كهنه و مندرس و نگاهی مغموم.... وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی‌اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون كند.
زن نیازمند، در حالی كه اصرار می‌كرد گفت: "آقا شما را به خدا، به محض اینكه بتوانم پولتان را می‌آورم."

جان گفت نسیه نمی‌دهد. مشتری دیگری كه كنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت "ببین خانم چه می‌خواهد، خرید این خانم با من."

خواروبارفروش با اكراه گفت : " لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت كو؟"
لوئیز گفت: " اینجاست "
خواروبار فروش گفت: " لیستت را بگذار روی ترازو ، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر!"

لوئیز با خجالت یك لحظه مكث كرد، از كیفش تكه كاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت، همه با تعجب دیدند كفه ترازو پایین رفت.
خواروبارفروش باورش نشد، مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه دیگر ترازو كرد . كفه ترازو برابر نشد، آنقدر چیز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تكه كاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است....

كاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود كه نوشته بود: ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده كن.

مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوئیز داد و همان جا ساكت و متحیر خشكش زد. لوئیز خداحافظی كرد و رفت.

مشتری یك اسكناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش می‌ارزید. "فقط اوست كه می‌داند وزن دعای پاك و خالص چقدر است...."


----------------------------------------------------------


قضا...

هدهدی در صحرا می‌پرید. کودکی را دید که دانه زیر خاک پنهان می‌کند. گفت: چه می‌کنی. گفت: می‌خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خندید و از سر غرور رفت و بر درختی نشست....
ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد. کودک بیامد و گفت: نخندیدی که نمی‌توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت: آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می‌بندد.

از مثنوی مولوی


----------------------------------------------------------


گودال حماقت...

مچنان مشغول حفاری خاك سختی بود كه درتاریكی شب سخت‌تر هم به نظر می‌رسید عمق چاه به چیزی حدود چند برابر قامتش می رسید. هر چه پایین‌تر می‌رفت از هدفش دورتر می‌شد هدفی كه به خاطرش میان انبوهی از حشرات و كرم‌های خاكی از فرط خستگی عرق می ریخت.
به خیال رسیدن به منشا نور! آن هم به شیوه ای غیر متعارف كه در كتابی خوانده بود. گویا نویسنده‌ی كتاب بر پایه استدلال خاصی او را متقاعد كرده بود كه منشا نور جایی در اعماق زمین است. در دل تاریك چاه لحظات همچنان از پس هم می‌گذشت. اما حتی دریغ از یك كرم شب تاب! ...
حالا پاسی از سپیده‌دم گذشته و او خسته و بی‌رمق دست از پا درازتر تكیه بر دیوار نمناك چاه داده و با چشمانی گشاده مبهوت تماشای نور خیره كننده‌ی خورشید از دهانه كوچك چاه بود. نمی دانم در ذهن او چه می گذشت؟ شاید به فكر راهی برای رهایی از گودال حماقتش بود!


نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور 1389 توسط داریوش
درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin