تبلیغات
اتود - چند اتود(2)

اتود

وبلاگ اتود تئاتر و موسیقی

جستجو
نظر سنجی

موضوع: اتود -
اینم سری دوم داستان های کوتاهی که مناسب با اتود هستند.

پشت پنجره

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

------------------------------------------

جعبه بوسه

مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است.
مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.

روز بعد مرد وقتی بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.
مرد تازه متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است.

او با شرمندگی دخترش را بوسیدو جعبه را از او گرفت و و در جعبه را باز کرد اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.
مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت: جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد.
اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شد با باز کردن جعبه یکی از این بوسه ها را مصرف کند.

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت درب آن جعبه را باز می کرد و به طرز عجیبی آرام می شد.
هدیه کار خود را کرده بود....

------------------------------------------

درخت گردو

روزی مردی در زیر درخت گردویی نشسته بود و با خود فکر میکرد چرا خداوند گردویی به این کوچکی را بر درختی به این عظمت وخربزه را بر بوته ای به آن کوچکی می‌رویاند! که ناگهان گردویی از بالا بر سرش سقوط کرد....
مرد از درد به خود پیچید و گفت: خدایا بنازم حکمتت را چرا که اگر به جای آن گردو خربزه ای بر آن درخت می‌بود، اکنون از این تن ناچیز چیزی بر جای نمانده بود.

------------------------------------------

خر و گاو

یك خر و یك گاو در طویله‌ای با هم زندگی می‌كردند. مرد روستائی از خر برای سواری استفاده می‌كرد و از گاو برای شخم زدن و خرمن‌كوبی استفاده می‌كرد.
یك روز كه گاو از كار زیاد خیلی خسته شده بود و از خستگی آه و ناله می‌كرد به خر گفت: ما گاوها از شما بدبخت‌تریم.
خر گفت: این چه حرفی است؟ تو هم كار می‌كنی ما هم كار می‌كنیم.
گاو گفت: شما فقط به آدم‌ها سواری می‌دهید، اما ما باید هم كار كنیم و هم شیر بدهیم و در آخر ما را به دست قصاب می‌دهند.
خر دلش به حال گاو سوخت و به او گفت: می‌خواهی به تو كاری یاد بدهم كه از كار كردن راحت شوی؟
گاو گفت:‌ می‌ترسم یك كار احمقانه یادم بدهی و وضعم بدتر شود!
خر گفت: ما اینقدرها هم خر نیستیم! برای همین است كه كسی از ما برای شخم زدن و كارهای سخت استفاده نمی‌كند. به نظر من بهتر است خودت را به بیماری بزنی و از جایت تكان نخوری.
گاو گفت:‌ بعد مرا با چوب می‌زنند.
خر گفت:‌ یك كم تو را می‌زنند بعد تو را ول می‌كنند.
گاو فردا به نصیحت خر عمل كرد، مرد روستائی كه كارش مانده بود نمی‌دانست كه چكار كند، یكدفعه فكری به ذهنش رسید....
خر را برداشت، به مزرعه برد و خیش بست تا زمین را شخم بزند!

------------------------------------------

تفاوت واقعی بهشت و جهنم.....

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت . او را وارد اتاقی نمود كه جمعی از مردم در اطراف یك دیگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا امید و در عذاب بودند. هركدام قاشقی داشت كه به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،بطوریكه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان میدهم. او به اتاق دیگری كه درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی كه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چیزشان یكسان است ؟ خداوند تبسمی كرد و گفت: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند كه یكدیگر را تغذیه كنند . هر كسی با قاشقش غذا در دهان دیگری میگذارد، چون ایمان دارد كسی هست در دهانش غذایی بگذارد.

------------------------------------------
ملاقات با خداوند

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه‌ای را دیدکه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود، فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:
امیلی عزیز؛
عصر امروز به خانه‌ی تو می‌آیم تا تو را ملاقات کنم...
با عشق، خدا
امیلی همان طور که با دست‌های لرزان نامه را روی میز می‌گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می‌خواهد او را ملاقات کند؟
او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد. برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند....
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتند: خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟!
امیلی جواب داد: متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان‌ها را هم برای مهمانم خریده‌ام. مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه‌ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد، به سرعت دنبال آنها دوید و گفت: آقا، خانم، خواهش می‌کنم صبر کنید.
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه‌های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد، چون خدا می‌خواست به ملافاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می‌کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید، نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز؛
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم...
با عشق، خدا

------------------------------------------

داستان کلاغ و خرگوش

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!

------------------------------------------

طلاق و کودک
با دلواپسی یه نگاه اول به مامان بعد به بابا كرد، بعد با خودش گفت، نه حتما آشتی میكنن و میریم خونه...
قاضی: خانوم، آقا، از ..... شیطون پیاده شین و دست بچه‌تونو بگیرین و برین خونه....

خوشحال شد و با خودش فكر كرد، آخ جون الان آشتی میكنن و میریم خونه و دیگه نمی‌خواد، خونه بابا بزرگ باشم یا تنها پیش بابا....

زن: نه آقای قاضی، فقط طلاق می‌خوام....
معصومانه مامانشو نیگاه كرد و .... طلاق یعنی چی؟ .... كاش بابا براش بخره، تموم بشه....

مرد: آقای قاضی، چند ماهه مارو تنها گذاشته و رفته، این قائله رو ختم كنین....
دلش لرزید.... ختم یعنی چی؟.....

قاضی پس از صدور حكم: خوب تكلیفه بچه چی میشه؟ خانوم شما می‌تونید تا هفت سالگی نگهدارید، بعد تحویله پدرش بدین....
با خودش فكر كرد، خوب بدم نیست، میرم پیش مامان، هرچند بابابزرگ دوستم نداره....

زن: نه پدرم گفته، تنها رفتی، تنها میایی....
تو گوشش زنگ خورد.... نه، تنها میایی؟!!

مرد: نه من سر كار میرم.... نمی‌تونم....
یه زنگ دیگه....نه نمیتونم؟!!

پدر از اونور رفت و مادر از اینور....

قاضی: بچه تا تعیینه تكلیف به بهزیستی میره.... مامور كشون كشون، بچه رو به بیرون در برد....
گریه میكرد و با خودش فكر كرد... نه... بابا و مامان دوستم دارن... تقصیره آقاهه بود... همون كه گفت، برین خونتون....

اما قاضی... فقط تونست با دستش، ریزش اشكاشو پاك كنه....

------------------------------------------

یک ساعت از کار پدر

یادش می‌آید وقتی كه كوچك بود روزی پدرش خسته و عصبانی از سر كار به خانه آمد. او دم در به انتظار پدر نشسته بود.
گفت: بابا، یك سؤال بپرسم؟!
پدرش گفت: بپرس پسرم، چه سؤالی؟
پرسید: شما برای هر ساعت كار چقدر پول می‌گیرید؟
پدرش پاسخ داد: چرا چنین سؤالی می‌كنی؟!
- فقط می‌‌خواهم بدانم؛ بگوئید برای هر ساعت كار چقدر حقوق می‌گیرید؟!
پدرش گفت: اگر باید بدانی خب می‌گویم، ساعتی 20 دلار.
پسرك در حالی كه سرش پایین بود آه كشید، بعد به پدرش نگاه كرد و گفت: می‌شود لطفا 10 دلار به من بدهید؟
پدر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال فقط این بود كه برای خریدن یك اسباب‌بازی مزخرف از من پول بگیری، سریع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی! من خیلی خسته‌ام و برای چنین رفتارهای بچه‌گانه‌ای وقت ندارم.
پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
پدر نشست و باز هم عصبانی‌تر شد. پیش خودش گفت:‌چطور به خودش اجازه می‌دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسد؟!
بعد از حدود یك ساعت آرام‌تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند رفتار كرده، شاید واقعا چیزی بوده كه او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می‌آمد پسرك از او درخواست پول كند.
پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت: با تو بد رفتار كردم، امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی‌هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی، بگیــــر....
پسرك خندید و فریاد زد: متشكرم بابا. بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر دو اسكناس 5 دلاری مچاله شده درآورد. پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت: با اینكه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول كردی؟!
پسرك گفت: برای اینكه پولم كافی نبود ولی الان 20 دلار دارم. پدر، آیا می‌توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا یك ساعت زودتر به خانه بیائید و با ما شام بخورید؟!

------------------------------------------

ساعت مچی

مرد جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممكنه؟!
پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: كاملا" امكانش هست!
پیرمرد: ممكنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات كنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: كاملا" امكان داره!
پیرمرد: یه روز ممكنه تو بیای به خونهء من و بگی كه فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی كه یه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت كنم! بعد از این دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی كه این چایی رو كی درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پیرمرد: بعد من بهت میگم كه این چایی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سینما دعوت كنی و با همدیگه بیرون برید!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می كنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردك ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یكی مثل تو كه حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم!!!


------------------------------------------

امیدوارم مفید بوده باشه، منتظر داستان های اتودوار دیگه باشین... با نظراتتون مارو بیشتر همراهی کنین.


نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط داریوش
درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin